تبليغاتX
عصیان

 

 

 

 

 

بوی بیست و یکم که به مشامم خورد هوای آمدن و به دنیا آمدن به سرم زد.

آن هم برای من که هنوز هم مطمئنم که هنوز متولد نشده ام !

ولی همان قدر هم مطمئنم که قرار است یک روز به دنیا بیایم...

به هر حال بیست ویکم هم آمد و فرصتی است برای دوستانی که آمدند و غر زدند که نیستی و...که باز هم غر بزنند!

در گیر بودم،در گیر خودم،ادبیاتم و ...عشق...

به هر حال از همه ی کسانی که لطف داشته اند....

شعر تازه گفته ام تولدم مبارک!

 

 

ببخش اگر نمی گویم :"کلاغ"

تا سنگت به سینه ام نخورد!

چه کسی گفت :"مترسک"

وقتی کلاغ ها یکی یکی از روی رودخانه پریدند،

و من خوابم گرفت...

 

نوک زبان من سنگ گیر کرده بود،

وقتی تف کردی

و دهن به دهن خواب هایم گشتی.

 

به خاطرت

توی دهان مترسکم زدم

سنگین تر از این حرف ها بود

_که می زدی_

 

 

چهل امی را هم شمردم

توی خواب مرده بود.

 

 

گفت:"بمیر"

تا باور کنم زنده ام

مردی که از روی کلاغ ها هم می پرید.

 

گفتم:

       همه چیز خوابی است که پریده ام

گفتم:

       "من" وجود ندارد

       "تو " فقط چیزی برای گفتنی.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط دیبا ناظمی  | 

شاید قبولی ام در دانشگاه ، آن هم در رشته ی ادبیات و ورود به دانشکده ی ادبیات ارومیه (بخوانید دانشکده ی گل و بلبل) و هم زمان شدن آن با آغاز فعالیت و همکاری با واحد ادبیات حوزه هنری و به تبع ان پا گذاشتنم در باتلاق ادبیات این شهر ، باعث شده باشد که در این ایام تعطیل فراغت این را پیدا کرده باشم که به شش ماه گذشته نگاهی بیندازم و به صرافت نوشتن این یادداشت بیفتم، در حالی که ضرورت آپ کردن وبلاگ، تجربه هایی که در برخورد با ادبیات " بیچاره " ی این شهر به " چنگ " آوردم، خاصیت غر غر های زنانه، بیکاری، تعلیق و غیره هم می تواند انگیزه ی نوشتن این مطلب باشد!گرچه به شدت پراكنده است و حاصل چند دقيقه تايپ ميتواند باشد.

 

1

ادبیات جمعی یا بی خیالش؟

همیشه در برابر این موضوع با دو نوع برخورد مواجه بوده ایم ؛ یکی اینکه لزوما در محافل ادبی است که استعدادهای یک اصطلاحا دست به قلم شکوفا می شود و یا اینکه انزوا و دوری از هر گونه جمع های ادبی و بحث های ـ احتمالا بیهوده ی ـ ناشی از آن هاست که می تواند حاصلی داشته باشد؟

 

ممکن است پاسخ آسان آن چندان به طرح پرسش اش نیرزد: قضیه مطمنا نسبی است و به نسبت افراد فرق می کند،عده ای انزوا و دوری متعادل و یا (باز هم بنا بر خصایص و علایق خود فرد) دوری مطلق از این گونه جمع ها را ترجیح می دهند و نتیجه می گیرند؛(چنان که در تاریخ ادبیات هم با مثال های متعددی روبرو هستیم، نوع خودمانی اش  گفته ی حافظ شناسان است که می گویند: حافظ فردی منزوی بوده که در طول حیات خود حتی از زیادی سفر کردن هم پرهیز کرده است ، به درستی یا نابجایی مثال هم کاری نداریم) در مقابل عده ای هم می گویند این جمع است که در آن ها کنش ایجاد می کند و حضور مداوم آن ها در محافل ادبی باعث بر خورد مستقیم آن ها با " ادبیات " می شود و نتیجه بخش است.( شاهد مثالش را هم می توانیم از نیما گرفته بیاوریم تا شاعران و نویسندگان بزرگ پس از نیما که در محافل ادبی به نحوی حضور داشته اند و حتی گاهی بانی این گونه جمع ها و باعث تداوم  آن بوده اند) و خلاصه آن چه مشخص است این است که مطلق هیچ کدام از اینها نمی تواند نتیجه بخش باشد ، انزوا گزیدن و یا جمعی بودن به تنهایی نمی تواند دلیل بر توفیق قلم باشند.

 

2

 

...

دلیل گفتن  این چند خط الفبا رسیدن به این  چند سطر بود : از این میان  دسته ی دوم  بیشترین نقش را در ایجاد و تعیین نوع فضا و جو حاکم بر ادبیات یک منطقه ایفا می کنند .در اینجا لزوما تاکید می کنم که صحبتهای من در رابطه با دسته ی دوم است یعنی عده ای که خود را نیازمند به " فضا" ی ادبی می بینند و با بحث " آموزش" در ادبیات کنار آمده اند.

خدا را شدیدا شاکریم که اکثر نهادها و سازمان های فرهنگی هنری ، بخش فعال ادبی دارند!  از سازمان تبلیغات اسلامی و ارشاد اسلامی گرفته تا سازمانهای خاصی مثل بنیاد حفظ آثار و ارزشهای اسلامی ! حتی در بخش آموزش هم علاوه بر آموزش پرورش ،که در گذشته انجمنها و کارگاههای ادبی ویژه ی دانش آموزان داشته است ،آموزش عالی هم رشته هایی با اسمهایی با مسمی مثل " زبان و ادبیات  فارسی" ، " زبان و ادبیات عربی " ، " زبان و ادبیات انگلیسی " دارد که در دانشکده ی اختصاصی ادبیات و علوم انسانی دانشجو پذیرفته و هر سال تعداد  زیادی دانشجو فارغ التحصیل می کند.

اما اگر بخواهیم نگاهی گذرا  به عملکرد این نهادها بیندازیم؟

از گروه های سنی پایین تر شروع کنیم ، اگر یک دوستدار ادبیات کم سن و سال بد شانس باشد گیر دبیر (معمولا بی سواد) ادبیات می افتد و استعداد هایش روز بروز تحلیل می رود و بالا خره به نقطه ی کور می رسد. اما اگر شانس بیاورد با آفرینشهای ادبی کانون پرورشی مواجه می شود ، محیطی پاستوریزه و سرشار از ادبیات همراه با جشنواره ، مسابقه، جایزه (تشویق ، آفرین ، بوس ، ناز، نا نای نای و غیره) و استعداد در این محیط چاره ای جز شکوفا شدن ندارد . اما مطمئنا فقط تا 17 سالگی که دوران نوجوانی به پایان می رسد. بعد از این مدت فضا به تو حکم می کند که یا مثل باتلاقی در آن فرو بروی یا ادبیات را فراموش کنی. راه سوم این است که وارد فضای بزرگ شهر بشوی اماکدام فضا؟

نهادهایی مانند تبلیغات اسلامی سالهاست  دارای محفلهای ادبی است که البته بالاخره  پای لنگش و نواقصی که داشت  ظاهرا  کارش را به فرو پاشی کشید. این جمع ظاهرا محفل اصلی ادبی این شهر بوده است كه بيشتر كساني كه در اين شهر به نوعي با ادبيات سر وكار دارند ، به دليل شهرت دست و پا شكسته اي كه اين انجمن به هم زده بود و به دليل حمايت همه جانبه اكثر نهادها(بخوانيد يك كاسه گي دستها) همه ي كباده هاي شعر و ادب از اين محفل كشيده مي شد كه همين منطق ناقص اين جمع باعث شكسته شدن دست و پاي اين محفل شد كه همين اواخر شاهد تعطيلي ان بوديم. اما نهادهاي ديگر فرهنگي مثل خانه جوان  استانداري و اداره ارشاد اسلامي هم داراي جمع هاي اين چنيني بوده و كماكان هستند، اما ميزان اطلاع رساني اين ها به چه ميزان است؟

طي پنج ماه گذشته واحد ادبيات حوزه هنري اطلاع رساني دست و پا شكسته اي علي رغم سنگ اندازي هاي موجود خود حوزه هنري انجام داد و اولين همايش شعر و قصه ي اروميه را برگزار كرد اما مديريت ضعيف و بسيار ديگر از ضعف هاي موجود نتيجه ي كافي در بر نداشت هم اكنون هم حاصل اين همايش انجمنهاي شعر و قصه ي حوزه هنري است كه با مشكلات و موانع موجودي كه پيش رو دارد بطور مداوم در حال برگزاري است. دو جشنواره ي فصلي هم اخيرا برگزار شده كه به دليل عدم همكاري كافي حوزه هنري پر از نواقص و اشكالات بود. (مي توان به مبلغي كه براي جايزه ي نفرات برگزيده در همين جشنواره آخر اختصاص داده شد اشاره كرد كه يك چندم مبلغي بود كه براي تقدير از آدمهاي عجيب و غريب انجمن و محفل فرو ريخته ي ياد شده اختصاص داده شد . در اين ميان رييس حوزه هنري اشاره ي جالبي هم براي تقدير از اين "عزيزان" كرد اينكه انجمنهايي كه هم اكنون در حوزه هنري در حال برگزاري است ادامه ي فعاليت انجمن ياد شده پيشين و تماما ناشي از آن محفل بوده است ، واين در حالي است كه تمامي مسئوليت برگزاري اين جلسات سواي انجمن مذكور و حتي از حيث اعضا هم مستقل بوده است ، تمامي مسئوليت برگزاري اين جشنواره به عهده هيئت اجرايي خود جوش اين برنامه بوده است!)

از حاشيه گذشته آن چه مشخص است عدم انسجام ادبي بين نهادها و ارگانها است.هنوز در اين شهر محافل ادبي و وظايف ان تعريف نشده و آغاز هر فعاليتي به سرعت به شكست مي انجامد. همه چيز سايه اي از ان چيزي است كه بايد باشد. وهميشه در اولين برخوردها با جمع به سرعت همه چيز به حاشيه كشيده مي شود.در اين ميان تحميل هايي كه به ادبيات مي شود غير قابل تحمل است. تحميلهايي كه بيشترين درصد آن را در دانشكده ي ادبيات هم مي توانيم ببينيم.همه چيز به ادبيات ترجيح داده ميشود ، نقدها و انتقادات ادبي صحيح و اصولي نيست و هر آنچه كه با آن مواجه هستيم نوعي افراطي از انتقادات محتوايي و عاري از هر گونه نقد فني صحيح و اصولي است.همه چيز به ادبيات ترجيح داده مي شود و ادبيات به راحتي وسيله قرار گرفته مي شود، وسيله اي براي تبليغ هر نوعي از زبان،وسيله اي براي تبليغ ايدئولوژي – كه معمولا هم وسيله ي خوبي براي تبليغ نيست و تا به حال كه نتيجه اي نگرفته اند!_

همين اواخر بنياد حفظ آثار و ارزشهاي دفاع مقدس اولين جشنواره دانشجويي شعر و قصه ي دفاع مقدس را برگزار كرد كه نواقصي كه در اين جشنواره به چشم مي خورد به قدري مضحك بود كه براي پرداختن به ان ها شك دارم  جشنواره در سالن پانصد نفري شهيد چمران و درحالي برگزار شد كه شركت كنندگان براي صرف نهار هم دعوت شده بودند وبرنامه تحت پوشش صدا و سيما قرار گرفته بوداستقبال كنندگان بين صد تا دويست نفر بودند كه نيمي از آنها در اوايل برنامه سالن را ترك كردند،غير از شعر وقصه خواني همه چيز در حال جريان بود نظير اجراي تئاتر دفاع مقدس و خوانندگي و اظهار فضل خواننده ي تهراني كه مجري وي را "استاد گلريز" معرفي كرد.سپس در وقت باقي مانده به طور ناگهاني از برگزيدگان ،تقديرهاي چند سكه اي به عمل آمد كه اتفاقا همه ي برندگان در ميان صد نفر شركت كننده در مراسم حضور داشتند! داورها مشخص نشدند و هيچ بيانيه اي قرائت نشد، نفر اول جشنواره در بخش داستان اصلا دانشجو نبود در حالي كه شنيده مي شد جزو هيئت داوران نيز هست(فراموش نشود كه همچنين شنيده مي شد تعداد اعضاي هيئت داوران دو نفر هستند!)

..........

................

بيشترين دليلي كه هركس كه اهل ادبيات است با جمعها كمتر كنار مي ايد اين است كه هيچ چيز سر جايش نيست و همه چيز فقط سايه اي از آن چيزي است كه بايد وجود داشته باشد در حالي كه ان چيزي هم كه بايد وجود داشته باشد مشخص نيست چه چيزي است.

شايد قضيه ي توزيع فرهنگ باشد كه به شهرستانها هيچ چيزش نرسيده و اهل فرهنگ يكي يكي دارند پر مي كشند به طرف پايتخت ان هم نه براي اينكه شهر اميدها و آمال هاست تنها براي اينكه فقط بعضي چيزها سر جايش است و ....

 

3

 دارم دست وپا مي زنم : " يكي مرا نجات دهد دارم خفه مي شوم"

دارم دست و پا مي زنم و كسي به دادم نميرسد. همه روي اب شناورند كافي است كمي بيشتر دست و پا بزنم تا من هم مثل بقيه روي آب بيايم. قاطي يك مشت جسد كه دارند حركت مي كنند اما با جريان آب . رفقايم دارند دست و پا مي زنند :" همه چيز همين دست وپا زدن است"

_چي مي گي بچه؟

_مي خواهم بگويم از همين سطر ديبا ناظمي جفت پا وارد متن مي شود... مي خواهم بگويم اين دختر بچه ي غرغرو كه تازه فهميده چه خبر است دارد مي لولد توي ذهنم و ان قدر مي گويد:"گور"

كه ديگر مطمئنم لاي يك گورستان دسته جمعي گير كرده ايم

_دست و پا بزن!

_همين ...همين...همين دست وپا زدن ولوليدن لاي اين گور را از من نگيريد لطفا !مي خواهم دست وپا بزنم وبه اعماق فرو بروم .

_چته جوجه؟ چرا داري بالا پايين مي پري؟ تازه فقط يك پايت توي ماهي تابه ي داغ گير كرده.

_آه ننه جان من غريبم. مي خواهم بالا پايين بپرم چه فرقي ميكند توي ماهي تابه باشم يا باتلاق يا دريا يا توي گورم جان بكنم؟ آه ننه جان من غريبم غريبم غريبم!

_لال شو بچه سرت را از گورت بيرون نياور همه ي قضيه همين چند انگشتند كه اتفاقي امروز به صفحه كليد برخورده اند . تو هم يكي مثل رفقايت دست وپا بزن وخوش باش.سهم ات نوك دماغ ات بيشتر نيست كوچولو.همه چيز همين جا بايد باشد كوچولو. توي يقه ات كوچولو .شايد هم تو تر كوچولو.چيزي نمانده جفت با توي ماهي تابه هم فرود بيايي كوچولو.جفت پا ميان گورستاني به نام همين قبرستان كوچولو!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط دیبا ناظمی  | 

*

هنوز هم

آهي دارم

كه با ناله هاي تكراري ات سودا كنم

سكوت لب هاي مرا باور نكن

حرف هاي تكه تكه ام ، لب پر شده اند

قسم مي خورم :

لاي نفس هايم بلعيدمت

بازدم را فراموش كن

ته فنجانت يخ كرده ام

حرفت از دهان نيفتد

سر بكش تمام آه هاي نكشيده ام را

دلم شور مي زند ته چشمانت ....

اشك نيستم ولي ، از چشم هايت مي افتم

چشم نزن ،

دلم مي تركد .

 

**

باران را روبه پنجره ام باز كن

پنجره خيره مي شود به ماه

كه خيس شده توي حوض

نگاهت خيس مي خورد روي گونه هايم

خشكت نزند !

ابرها را از صورتم كنار بزن

تا زني

پشت موهايت طلوع كند

اين شب

بند نخواهد آمد

چشم ام آب نمي خورد

اين باران

پنجره اي ست براي گرگ ها

تا باران ببينند

نمي دانم اما

اشك ماه

توي كدام حوض حلقه خواهد زد ...

 

***

چشم مي دوزي

خيره

به چهره مات آسمان

و پيش از آنكه

بهانه هاي ندوخته ام را

به پيراهنت كوك بزنم

تو آسماني را به ريسمان بافته اي !

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط دیبا ناظمی  | 

                                                       در يا دار

پشت سرت

دري بسته خواهد شد

كه چشم هاي من است

مرده به دنيا آمده ام

و شايد

در آغوش تو به گور شده باشم .

تباني لب هاي مان باورت نشود

جانت به لبم رسيده

« سكوت !»

لاي همين دري است كه نمي آيي

در

يا دار

چارچوب

يا چوبه

من روي پاشنه هاي تو ايستاده ام

و زير پايت

خالي خواهم شد

و نمي دانم

ردپايم آويزان كدام دار خواهد بود

وقتي سكوت

پاشنه ي در را

از جا مي كند

و تو ...

توي چشم هاي من چال مي شوي ،

چه فرقي خواهد كرد

در ...

روي كدام پاشنه چرخيده باشد ... ؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط دیبا ناظمی  | 

و باد

همان سه حرف سبك بود

كه لاي سطر به سطر

موهاي تو

مي لغزيد

همان سه حرف سبك

كه سنگيني نگاه مرا

روي شانه هاي تو

مي وزيد

حالا

موهاي خط خطي ام را

از لابه لاي

انگشتان كاغذي ات

ننوشته رها كرده اي

و من

روسري ام

-         همان چند حرف بي سر و ته

را

با بغض هاي زير گلويم

گره زده ام

طوفاني روي شانه هاي تو برپاست

و تو حالا گيسوانت را

با شانه هاي ديگري

شانه مي زني !

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط دیبا ناظمی  |